گنج

شمارهٔ ۶۱۶

هرگه به یادش از جگر افغان برآورمآتش ز جان گبر و مسلمان برآورم
چون سر کنم فسانهٔ شب های هجر راآه از نهاد مرغ سحرخوان برآورم
از آستین برآرم اگر شمع داغ راصد محشر، از مزار شهیدان برآورم
گویم اگر زکعبه ی کوی اش حکایتیاز سومنات، پیر صنم خوان برآورم
خورشید را اگر نکند دیده خیرگیداغ تو را ز پردهٔ پنهان بر آورم
آگه نه ای اگر تو ز حال درون مندل را بگو، ز چاک گریبان برآورم
ساقی به همّت کف دریا نوال تواز موج خیز هر مژه طوفان برآورم
از خامشی، گشوده نشد قفل دل مراشد وقت آنکه از جگر افغان بر آورم
چون سر کنم حدیث لب لعل یار راگرد از نهاد چشمهٔ حیوان بر آورم
سر کن حزین ترانه، که صد عندلیب رااز تنگنای بیضه غزل خوان برآورم