گنج

شمارهٔ ۶۱۴

شدم ز توبهٔ بی صرفه در بهار خجلمباد از رخ پیمانه میگسار خجل
ز مایه داری اشکم خوش است خاطر دوستخدا کند، نکند دل مرا ز یار خجل
نکردمش گرو باده از گرانجانیشدم ز خرقهٔ پشمینه در خمار خجل
فکنده مهره به ششدر مرا تهیدستینشسته ام ز حریفان بد قمار خجل
دل فسرده مرا کرده ز آب دیدهٔ خویشچو تخم سوخته، از ابر نوبهار خجل
نه دست عقده گشایی نه ذوق تسلیمیچو من مباد کس از جبر و اختیار خجل
به این دو قطره ی خون می کنم گل افشانیاگر نگردم از آن نازنین سوار خجل
گلوی تشنه من موج خیز کوثر شدچرا نباشم از آن تیغ آبدار خجل؟
خدای را لب پیمانه بر لبم داریدگران خمارم و از دست رعشه دار خجل
چه شکرها که ندارم ز بی سرانجامیچو دیگران نیم از روی روزگار خجل
به زیر تیغ تو از شرم ناشکیباییچو شمع می گزم انگشت زینهار خجل
نه دل به جا و نه دین، تا کنم نثار، حزیننشسته ام به سر راه انتظار خجل