شمارهٔ ۶۱۳
ای از رخت مشاطه را، صد چشم حیران در بغلمانند صبح آیینه را خورشید تابان در بغل
هندوی خالت را بود چین و ختن زیر نگینزنّار زلفت را بود، صد کافرستان در بغل
لعل قدح نوش تو را، میخانهها در آستینخطّ زره پوش تو را صد جوش طوفان در بغل
صبح بناگوش تو را خورشید تابان خوشه چینداغ سیه پوش تو را صد شام هجران در بغل
چشمت عجب نبود اگر، دل را نگهداری کنددر می پرستی شیشه را دارند مستان در بغل
بوی محبت می شود پوشیده ما را در سخنگر بوی گل پنهان کند باد بهاران در بغل
از دست جورت در چمن ای یوسف گل پیرهندارد دل صد پاره ای هر غنچه پنهان در بغل
چاک گریبان می کند چون لاله رسوا عشق راچندان که می سازد دلم داغ تو پنهان در بغل
دیگر کجا عشق و جنون چون لاله پنهان می توان؟داغم هم آغوش جگر، چاک گریبان در بغل
دارم دلی کز ناله اش نالد به صد شیون، حزیناسلامیان کعبه را ناقوس رهبان در بغل