شمارهٔ ۶۰۷
چو بر سر زند شاخ، مستانه گلکند از لب توبه، پیمانه گل
گریزانده، دی را به کوه وکمردهد عرض لشکر، دلیرانه گل
سوار است بر اسب چوبین شاخبود گرم بازیّ طفلانه گل
چمن مجلس میگساران بودصراحی بود غنچه، پیمانه گل
اگر بشکفد خاطرم دور نیستشکفته ست چون روی جانانه گل
جنون چاک زد خرقهٔ خاک رابهاران کند شور دیوانه گل
خم غنچه لبریز از شبنم استگشوده ست دیوان میخانه گل
سر شمع را در بهار و خزاننباشد به از بال پروانه گل
حزین چند سوسن زبانی کنی؟ندارد سر و برگ افسانه گل