شمارهٔ ۵۷۵
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویشبر جا گذاشتم نام، از ناتوانی خویش
چون من کسی مبادا، تنها ز یار و محرمدل نیست، با که گویم، درد نهانی خویش؟
اشک سبک عنانم صحرانورد وحدتاز شهربند دلها، بردم گرانی خویش
بار گران هستی، از دوش خود فکندیمجان را کجا توان برد بی یار جانی خویش؟
عهد بهار سست است ای بلبل چمن سیرگلشن چه طرف بسته، از گل افشانی خویش
تا چند می توان گفت، خونین دلان میازار؟آن مست، ناز دارد با سرگرانی خویش
شمعی حزین ، نزیبد خاموشیت به محفلروشن به عالمی کن، آتش زبانی خویش