گنج

شمارهٔ ۵۷۶

یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویشمی خواستم چو اشک تو را در کنار خویش
رنگین نگشت تیغ نگاهت زخون ماآخر شکسته رنگی ما کرد کار خویش
چون در امید وعدهٔ وصلت سفید شدکردم ز چشم خویش چو عبهر، بهار خویش
دارم امید منزلتی از دلت هنوزبر سنگ می زنم چو گهر اعتبار خویش
هرگز کمی نمی کشم از دشمن غیوربر دیده سپهر نشانم غبار خوبش
ما غسل توبه را به شط باده می کنیماز بس که تشنه ایم به خون خمار خویش
ای مست ناز، طعن اسیری مزن به مااز خویش غافلی که نگشتی شکار خویش
ما و بهار، عالم افسرده را حزینداریم تازه، از نفس مشکبار خویش