گنج

شمارهٔ ۵۷۴

کرده ام خاک در میکده را بستر خویشمی گذارم چو سبو، دست به زیر سر خویش
ما سمندرصفتان بلبل گلخن زادیمسبزه عیش ندیدیم زبوم وبرخوبش
در غمت صبر و ثباتم همه آشوب شده ستبحر طوفان زده ام، باخته ام لنگر خویش
بیضه گر دیده قفس، مرغ گرفتار مراداد آزادیم از منت بال و پر خویش
دم شمشیر رگ خواب فراغت شودشهرکه در دامن تسلیم گذارد سر خویش
عجبی نیست اگرکافر عشقیم تمامدل و دین می بری از جلوه جان پرور خویش
سرکشان را فکند تیغ مکافات ز پایشعله را زود نشانند به خاکستر خویش
چهره بی پرده نمودی، همه شیداگشتندفارغم ساختی از طعن ملامتگر خویش
بیخود از نشئهٔ دیدار خودی می دانممست من، آینه را ساختهای ساغر خویش
حکم فرماندهی کشور دلهای خرابداده ای باز به مژگان جفا گستر خویش
سینه اش روز جزا لطمه خور دست رد استهرکه از داغ مزین نکند محضر خویش
دست فارغ نشد از چاک گریبان ما راآستینی نکشیدیم به چشم ترخویش
غنچه آمادهٔ تاراج نسیم آمده استهرزه، خاطر نکنی جمع به مشت زر خویش
کوه و صحرا همه از آتش عشقت داغندلاله را سوخته ای، از رخ چون آذر خویش
هر طرف می نگرم تیغ جفایی ست بلندشیوهٔ داد، برون کرده ای از کشور خویش
بلبل و گل همه دم، همنفسانند حزینبی نوا من که جدا مانده ام از دلبر خویش