شمارهٔ ۵۶۸
باید از نالهءجانکاه عصا دارد پیشبس که دشوار برآید، نفس از سینهٔ ریش
بلبل از آتش گل سوزد و پروانه ز شمعهمه سوزند ز بیگانه، من از آتش خویش
آنگه ارباب نظر، دیدهورت میدانندکه به عبرت نگری هر چه تو را آید پیش
آمد آن شوخ به سیر چمن و نرگس مستجلوهٔ قامت او دید و سرافکند به پیش
فکر آخر شدن دور قدح کشت مراورنه از گردش افلاک ندارم تشویش
راز پوشیدهٔ دلها همگی گردد فاشکاو کاو مژه ات بس که نماید تفتیش
دل چه سان جمع کنم در غم دلدار حزین؟من که در هر بن مو میخلد از هجرم نیش