شمارهٔ ۵۶۹
بی نشانی همه شان است به عنقا مفروشکنج عزلت چو دهد دست، به دنیا مفروش
خونبها صید تو را حلقهٔ فتراک بس استسر شوریده به آن زلف چلیپا مفروش
دیده ای مست، تو را از پی عبرت دادندشوخ چشمانه به دنبال تماشا مفروش
پیش ما مرگ به از ناز طبیبانه بودخلوت خاک به آغوش مسیحا مفروش
هر چه خواهی ببر ای ابر بهار از مژه امبه عبث آب رخ خویش به دریا مفروش
مستی آسان نبود، حوصله ای می خواهدتوبه این شیشه دلی هوش به صهبا مفروش
چون گل هرزه درا، دفتر دل باد مدهخاطر جمع، به یک خندهٔ بیجا مفروش
طور دل نیست، کجا طاقت دیدار آرد؟جلوه ای برق جهانسوز به خارا مفروش
به فسون سازی زاهد مرو از راه حزینمذهب عشق به تسبیح و مصلّا مفروش