گنج

شمارهٔ ۵۶۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ارخویش۱۱ بیت
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویشدر زیر بال می گذرانم بهار خویش
برق از زمین سوختهٔ ما چه می بردچون نخل آه، فارغم از برگ و بار خویش
گر نیست در بغل شب بخت مرا سحرصبح جهانم از نفس بی غبار خویش
با آنکه می مکم جگراز تشنگی چو شمعابر بهارم از مژهٔ اشکبار خویش
آزاده بار منّت احسان نمی کشدمی دزدم از نسیم صبا شاخسار خویش
پیرایهٔ بهار جنون است رنگ مستبر سر زدم ز داغ،گل اعتبار خویش
جیبم حریف سوخته جانی نمی کشددارم نهفته، در دل خارا شرار خویش
از یار، نیم ناز نگاهی ندیده امشرمنده ام ز خاطر امّیدوار خویش
در برگ ریز دی سخنم تازه و تر استچون خامه خرّمم زلب جوببار خویش
هرگز نیامد آیت نوری به روی کارگردانده ام بسی ورق روزگار خویش
اشک روان و رنگ پرافشان بود حزینبفرست نامه ای به فراموشکار خویش