شمارهٔ ۵۶۶
پشتم چو تیغ خم شد، از بار جوهر خویشجز پیش خود نیارم، هرگز فرو سر خویش
گر داغ سینهٔ خود خورشید را نمایمگردون دون ننازد دیگر به اختر خویش
دهر آرمیدگان را از جای برنیاردآب گهر بنازد بر موج لنگر خوبش
برده ست بو دماغم، از نشئه های داغمهر کس کشیده ساغر از کاسهٔ سر خویش
از آمد آمدِ حسن، پوشید خط رخش راگاهی نهان شود شاه، درگرد لشکر خوبش
صیاد من مگر خود آید به آشیانمصد بار آزمودم کوتاهی پر خوبش
سیلاب گریهٔ من، زان کو نمی کشد پاکرده ست سرخ رویم، اشک دلاور خویش
هرجا که پاگذاری، بر پارهٔ دل آیداز ناز اگر نمایی، گلگشت کشور خویش
رحمی به حال زارش، گر باشدت رفوکنزخم دل حزین را با زخم خنجر خویش