گنج

شمارهٔ ۵۶۵

برقع طرف نگردد، با آتشین عذارشچون شمع می توان دید، در پرده آشکارش
با صد جهان شکایت، زخم دلم دهان بستیارب چه نکته سنجد، چشم کرشمه بارش؟
سامان طرفه ای داد، عشق تو چشم ما رادر کف عنان دریا، در آستین بهارش
شد از تپانچه نیلی رخسار یوسف مادیگر طمع چه باشد، ز اخوان روزگارش؟
گیرم که لب نبندم، پیش که می توان گفتکآتش به سینه دارم، از لعل آبدارش؟
چشم گرسنه مستش، از خون نمی شود سیرتیغ سیاه تا بست، مژگان سرمه دارش
عمریست بسمل ما در خاک و خون تپان استباشدکه بر سر آید، آن نازنین سوارش
داغ تو را ز عزّت مانند لاله و گلاز دست هم ربایند دلهای بیقرارش
از سوز دل حزینت از بس گریست چون شمعآتش به عالمی زد مژگان اشکبارش