گنج

شمارهٔ ۵۵۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارهنوز۸ بیت
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوزمرا غبار بلند است از مزار هنوز
عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزیچنین که بسته تو را چشم اعتبار هنوز
از آن شبیکه به زلف توکرد شانه کشینمی رود دل و دستم به هیچ کار هنوز
اگر چه خط ز طراوت فکنده حسن تو راکرشمه می چکد از چشم فتنه بار هنوز
نسیم سنبل زلفت وزید صبح ازلکه عطسه ریز بود مغز نوبهار هنوز
اگرچه حسن تو از خط شده ست پرده نشینچه نقش ها که برآرد به روی کار هنوز
گذشته از دل گرم که یاد عارض اوکه خوی فشان بود آن آتشین عذار هنوز؟
ز تیغ بازی چشمی، مرا ز خاک حزینچو سبزه می دمد انگشت زینهار هنوز