گنج

شمارهٔ ۵۴۳

از کمال خویش نالم نی ز جور روزگارزیر بار خود بود دستم، چو شاخ میوه دار
معصیت را خرد مشمر در دیار بندگیعالمی را می توان آتش زدن از یک شرار
یاد منگر نگذرد از خاطر او دور نیستآفتاب آن جا که باشد، سایه را نبود گذار
تهمت عیش از می گلرنگ، بیجا می کشمگریهٔ خونین بود چون شیشه ما را درکنار
در هوای آنکه بنماید رخ، آن صبح امیدجان به کف دارد حزین ، چون شمع از بهر نثار