شمارهٔ ۵۴۲
ساقی به لبم بادهٔ پالیده فروباردر پرده دلم خون کن و از دیده فروبار
مفتون نتوان بود به نیرنگ بهارانبرک و برت ای نخل خزان دیده فروبار
چون ابر سراپای خود از درد جداییسرمایهٔ اشکی کن و نالیده فرو بار
از فیض تو دریا شده دامانِ من اکنونای دیده، نمی بر دل تفسیده فروبار
مگذار حزین قاعد هٔ صفحه طرازیاز ابر قلم گوهر سنجیده فروبار