شمارهٔ ۵۴۱
می کند دل در خم زلف تو زاری بیشترشب چو شد، بیمار دارد بی قراری بیشتر
گرچه به می گردد از پرهیز، هر دردی که هستدرد دین را می کند پرهیزگاری بیشتر
ابر دریا دل کند گل در گریبان خار راای خوش آن چشمی که دارد ذوق زاری بیشتر
ناز را عاشق نوازی هاست در خورد نیازهرکه را عجز است بیش، امّیدواری بیشتر
نقش شیطان سیرتش را سر نمی آید فرودمی کشد عزّت طلب، هر چند خواری بیشتر
هرکجا پستی ست افزون کشتزار خاک رامی کند دهقان رحمت آبیاری بیشتر
دور خط مستی فزای حسن خوبان شد حزینمی شود در نوبهاران، میگساری بیشتر