شمارهٔ ۵۴۰
من خراباتیم ای شوخ، مرا یار مگیرنیکنامی تو، ره خانه خمّار مگیر
عنبرین طره چه انداخته ای بر سر دوشکافر عشق تو ماییم، تو زنار مگیر
شمع سان گر سرم از تیغ زنی زنده شومکار این سوخته را این همه دشوار مگیر
گل آدم کف تقدیر، چهل روز سرشتباری از تربیتم دست به یکبار مگیر
من اگر نیکم اگر بد، به صفا آینه امکه تو را گفت، مرا لایق دیدار مگیر؟
گر به گستاخیم از سینه صفیری زده سررحم فرما و به این مرغ گرفتار مگیر
صد سخن گفتم و نشنیده گرفتی و گذشتیک سخن را به دل نازک خود بار مگیر
عشق نبود عجبی گر به رگ و ریشه دودآتش است این، نتوان گفت که در خار مگیر
این جواب غزل مرشد روم است که گفتمن به بوی تو خوشم، نافه تاتار مگیر