گنج

شمارهٔ ۵۲۷

به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباندتپیدن دل من آسمان بجنباند
بس است خامشیم وقت آن رسید که دلکلید ناله به قفل دهان بجنباند
به گوش پنبه گذارد، درای آهن دلهجوم ناله مرا آشیان بجنباند
سماع زمزمه ی بیخودانه پای مرابه هر زمین که بکوبد جهان بجنباند
به تربتم گذرد با رقیب از آنکه مراز رشک در دل خاک، استخوان بجنباند
گرفتم اینکه به پایان رسد ز شکوه فراقچگونه غیرت عاشق زبان بجنباند؟
تپیدن دل من می کنی خروش حزینبه کوی او چو جرس پاسبان بجنباند