شمارهٔ ۵۲۸
خمش زخوی تو عاشق بود زبانش و لرزدچو شمع شعله کشد مغز استخوانش و لرزد
ز دورباش تو دارم نگه به دامن مژگانچو بلبلی که خورد صرصر آشیانش و لرزد
غبار دامن ناز تو را چو سرمه ز عزّتصبا ز دیده برد آستین فشانش و لرزد
به گلشنی که به آن حسن لاله رنگ خرامیخجل شود ز رخت شاخ ارغوانش و لرزد
خزان هجر فسرده ست در گلو نفسم رازبان خامه کند شرح داستانش و لرزد
ز بیم نازکی خوی یار نوسفر منجرس فروشکند در گلو فغانش و لرزد
به احترام، نماید عبیر، چاک گریباننسیم پیرهن از گرد کاروانش و لرزد
غرور ناز نکویان نداشته ست حریفیبه زور عجز گرفته ست دل عنانش و لرزد
چو مفلسی که فتد گنج شایگان به کف اونهفته است دلم، داغ بیکرانش و لرزد