گنج

شمارهٔ ۵۲۶

دستان زن عشرتکده، فریاد نداندنالیدن ما، مرغ چمن زاد نداند
ترسم که خراشیده شود آن دل نازکآهسته بنالید که صیاد نداند
می خندد و از دیدهٔ گریان خبرش نیستاین نوگل خندان، دل ناشاد نداند
ناخن به خراش جگر خویش شکستیماین کوه کنی تیشهٔ فرهاد نداند
مانند صدف غرقهٔ دریای شراب استپیمانهٔ مستان خط بغداد نداند
چون سیل ز دیوانه و فرزانه گذشتیتاراج تو ویرانه و آباد نداند
صد چشمه گشاده ست حزین از رگ دل هاکار قلمت نشتر فولاد نداند