شمارهٔ ۵۲
بلا شد گوشهٔ چشم ترحم بیگناهان رانگه٬ تیغ سیهتاب است، این مژگانسیاهان را
ز چشم مست دارد یاد، ساقی بادهپیماییدر این مجلس که ساغر داد یا رب خوشنگاهان را؟
سر تسلیم می سایم، به خاک عجز و می کنمشکست دل مبارک باد، خیل کج کلاهان را
ندارد بت پرستی عیب و عار خود پرستیدنخدا توفیق کیش کفر بخشد، دین پناهان را
به هر خاری به دشت آتش زدم از گرم رفتاریچراغی داشتم در پیش پا، گم کرده راهان را
توان این نکته فهمید از ادای چشم قربانیکه هستی در تماشا محو شد، حیرتنگاهان را
حزین از دیده می پالم نگاه حسرت آلودیکه از آغوش مژگان دادهام، خاک صفاهان را