گنج

شمارهٔ ۴۹۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ریداند۱۸ بیت
نه هرکه طبل و علم ساخت سروری داندنه هر که تاخت به لشکر سکندری داند
علوّ فطرت و طبع سخن خدا داد استنه هرگیاه که روید صنوبری داند
نه هرکه یک دو سه مصرع به یکدگر بنددرموز معنی و درد سخنوری داند
ز هر دهان و لبی نکته دلنشین نشودنه هر که خطبه بخواند پیمبری داند
کمیت حوصله ام، فیض تنگ ظرفان رانه هر چه قطرگی آموخت کوثری داند
ز خود گذشته کند درک واردات سلوکگدای میکدهٔ ما قلندری داند
عیار دولت ما شد ز عشق سکه به زرشکسته رنگی ما کیمیاگری داند
خیال سایه نشینان سرو یار جداستوگر نه هر شجری سایه گستری داند
شکسته حالی دل ها ز دوست مخفی نیستشه معامله رس، خوی لشکری داند
تمیز ظالم و مظلوم کار قاضی نیستکسی که خستهٔ عشق است داوری داند
غبار لشکر غم صرفه ای نخواهد بردکه اشک سیل عنانم دلاوری داند
ستاره سوختگان را ز شام تیره چه غم؟که داغ عشق، فروزنده اختری داند
مرا به سبزهٔ خط نرسته پیوندیستوگر نه هر سر موی تو دلبری داند
به دیده ای که کشد عشق توتیای رضاغبار حادثه را جلوهٔ پری داند
قبول خاص نگردد به حرف و صوت کسینه هرکه صحبت ما یافت بوذری داند
توکار هستی خود را به داغ عشق گذارکه خور به از همه کس ذره پروری داند
سپند انجمن عیش سوز و ساز خودمدل من اخگری و سینه، مجمری داند
حزین تویی که سیاووش جان گدازانینه هرکه رفت در آتش سمندری داند