شمارهٔ ۴۷۳
اهل قلم فراغت دنیا نمیکنندکاری که دست میکند اعضا نمیکنند
تیغ برهنه است کسی کز طمع بریدآزادگان به خلق مدارا نمیکنند
بیآرزو شود دل بیآرزو نصیباین است دولتی که تمنّا نمیکنند
بر دامن رضاست سر خستگان عشقافتادهاند و تکیه به دنیا نمیکنند
گل نشکفد ز گلبن افسردهخاطرانتا ابر دیده را چمنآرا نمیکنند
روی نگاه عجز ندارند عاشقانسر زیر تیغ آن مژه بالا نمیکنند
نقد است قسمت همه دلها ز جور توارباب جود وعده به فردا نمیکنند
خاک مراد دیدهوران است گرد غماین خاک را به کاسهٔ دنیا نمیکنند
بینا نمیشود دل شوریدگان حزینتا دیده را نقاب تماشا نمیکنند