شمارهٔ ۴۶۷
ز آهم بیستون چرخ، آتش تاب میگرددز برق تیشهٔ من کوه آهن آب میگردد
ز بس در خود پی آن گوهر نایاب میگردمگریبان من از سرگشتگی گرداب میگردد
به یاد روی آن گلپیرهن شب چون کشم آهیکتان طاقتم را پرتو مهتاب میگردد
چه سازد با دل افسردگان شور و نوای من؟نمک در دیدهٔ غافلنهادان خواب میگردد
حزین از جوی خاطر سرو کلک جلوه زیب منچه خونها میخورد تا مصرعی سیراب میگردد