گنج

شمارهٔ ۴۶۵

چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟رگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد؟
مگر دارد نشانِ بوسه لعلِ آبدارِ اوکه نقشی از نگین نامداران برنمی خیزد؟
ز چشم سرمه آلودش سیه شد روزگار ماکدامین فتنه زین دنباله داران برنمی خیزد؟
تغافل پیشهٔ من نگذرد مستانه از راهیکه آهی از دل امّیدواران برنمی خیزد
به دوران طراوت بخشی لعل می آلودشغبار خط ز روی گلعذاران برنمی خیزد
ز هر کنج خرابات مغان برخاست جمشیدیکسی از حلقهٔ پرهیزگاران برنمی خیزد
دل نالان من تا خاک شد در راه جانبازینوایی از رکاب نی سواران برنمی خیزد
نمک بر داغ خورشید قیامت می زند شورمچو من شوریده ای از دل فگاران برنمی خیزد
به این مستی که می خیزد صریر خون نوا کلکمصفیر بلبلی از شاخساران برنمی خیزد
نباشد نوحه گر، مرگ من مردانه همّت راصدایی از شکست برد باران برنمی خیزد
نمی گردد بلند از کاروان نقش پاگردیغبار از رهگذار خاکساران برنمی خیزد
کدامین شمع را دیدی سپندآسا درین وادیکه بی تاب از مزار بیقراران برنمی خیزد؟
نباشد ناخنی چون تیشه، در سرپنجهٔ عاشقکه با دعوی به تیغ کوهساران برنمی خیزد
به این شوخی که می خیزد نگاه از دامن مژگانخدنگ از شست این عاشق شکاران برنمی خیزد
به دل های تنک ظرفان، مده جام محبت راکه دریاکش نهنگ، از چشمه ساران برنمی خیزد
شط خون می رود از دیدهٔ من تا تو می آییبه این تمکین، نهال از جویباران برنمی خیزد
لبِ پیمانه از لعلِ فروزان برنمی داریکه دود ازگلبن آتش عذاران برنمی خیزد
حزین ، تر شد دماغ خشک زاهد از نوای توچنین مستانه بویی از بهاران برنمی خیزد