شمارهٔ ۴۵۶
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بودبادام چشم، نقل شراب نگاه بود
مأوای حادثات، شبستان زندگی ستفانوس شمع ما نفس صبحگاه بود
مفتی ناز، کرد جفا را چرا حلال؟در ملّتی که شکوهٔ عاشق گناه بود
صحبت میان حسن و محبّت چنین خوش استبا ما نگاه گرم تو برق و گیاه بود
روشن نگشت چشم حزین از جمال توروزش تمام چون شب زلفت سیاه بود