گنج

شمارهٔ ۴۵۷

مرا مجال سخن، بادهٔ زلال دهدکه شیشه ره به پریخانهٔ خیال دهد
فسرده از سخن سرد خود ستایانمسرود مطرب کج نغمه، گوشمال دهد
به غیر جذبهٔ خاطر که خضر این وادی ستبه بحر، قطرهٔ ما را که اتصال دهد؟
به حشر نامهٔ اعمال مجرمی ست سفیدکه شستشو به عرقهای انفعال دهد
صدف به ابر چرا تهمت سخا بندد؟ز گوهری که به سعی کف سؤال دهد
شمیم عشق بود تا به حشر خاک مراکه بوی باده دیرینه ی سفال دهد
حزین به دولت سودای خال و خط کسی ستکه عنبرین قلمت نافه ی غزال دهد