شمارهٔ ۴۵۵
یاد روزی که تو را میل به اغیار نبودغیر من با دگری عشق تو را کار نبود
دل سودازده روزیکه گرفتار تو شدیوسف حسن تو را هیچ خریدار نبود
همچو شیر و شکر آمیخته با هم بودیمغم هجری به میان، حسرت دیدار نبود
آشنا بود نگاهت به نگاه عجزمهرچه می بود به دل حاجت اظهار نبود
داشت اندیشهء زلفت دل سودازده امعقدهٔ مشکلم این بود اوا به دل بار نبود
عندلیب دل آشفته چه بود احوالشگر به دام سر زلف تو گرفتار نبود؟
رخ خورشید ز هر ذره عیان بود اگرسبل دیدهٔ ما پردهٔ پندار نبود
چشم نادیدهٔ ما طاقت دیدار نداشتورنه محرومی از آن آینه رخسار نبود
هر چه آمد به سر، از پستی بخت است مراورنه کوتاهی از آن یار وفادار نبود
اثر از شادی ایام نمی بود حزینتهمت خنده اگر بر لب سوفار نبود