گنج

شمارهٔ ۴۵

چند به غمزه خون کنی خاطر ناشکیب رابر رگ جانم افکنی، طرّهٔ دلفریب را؟
این ستم دگر بود، کز تف خوی گرم توگریه به کام دل نشد، عاشق بی نصیب را
ناله به زیر لب گره، چند کنم که می زندباد بهار دامنی، آتش عندلیب را
از اثر تبسّم غنچهٔ ناشکفته اشبلبل گلستان کند، نوگل من ادیب را
خنده په زخم من چرا، شور لبت نمی زند؟از نمک کرشمه ات، نیست خبر، رقیب را
نیست اگر پسند تو، شیوهٔ بی گنه کشیاز گنهم حساب کن، شکوهٔ بی حسیب را
گر مددی کند حزین ، فیض دم مسیح مانیم شبی قضا کنم، نالهٔ عندلیب را