گنج

شمارهٔ ۴۴۲

به عهد بی وفایان، آشتی رنجیدنی داردز بوی گل، دماغم فکر دامن چیدنی دارد
ز هم چون بگسلد شیرازهٔ دفتر ، بهاران را،ورق گرداندن برگ خزان هم دیدنی دارد
به کار هستی بی اعتبارش حیرتی دارمکه صبح باد پیما فرصت خندیدنی دارد
دل تفسیدهای دارم ز مخموری، بیا ساقیبه کشت تشنگان، ابر قدح باریدنی دارد
هوا شبنم فشان شد از بهار و خاک تردامنکنون در پیش پای توبه ها لغزیدنی دارد
کند قمری ز سرو و بلبل از گل قصه پردازیدهان نغمه سنجان چمن بوسیدنی دارد
حزین افسانه کوته کن گران خوابان غفلت راسخن چون پرده را نازک کند، سنجیدنی دارد