گنج

شمارهٔ ۴۴۱

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انگلهدارد۲۳ بیت
از عشق، تن سوخته جانان گله داردزین شعلهٔ بی باک، نیستان گله دارد
زندان شده مجنون مرا دامن صحرادر سینه دل از تنگی میدان گله دارد
افزود غم عشق ز غمخواری ناصحدردیست دلم را که ز درمان گله دارد
بسمل شدنم جنبش تیغ مژه می خواستدل ازکمی جور فراوان گله دارد
درشور محبت نبود غیرلب مازخمی که در آغوش نمکدان گله دارد
جیب کفنی چاک پس از مرگ نکردیماز کوتهی دست، گریبان گله دارد
بر آتش حسرت نزد آبی که به جو داشتزان تیغ، لب زخم نمایان گله دارد
آن خط بناگوش که محرم به لبش نیستخضری ست که از چشمهٔ حیوان گله دارد
از زلف کجت راست نشد کار دل مااین گوی سراسیمه ز چوگان گله دارد
نبود عجبی گر نکشد بار نگاهممژگان تو از سایهٔ مژگان گله دارد
در رهگذرت هستی ما جلوه پرستانگردیست کز افشاندن دامان گله دارد
پیشت به سرافکندگی مهر و وفا کیست؟عهد تو ز همدوشی نسیان گله دارد
بر جوش خط سبز، شد آن کنج دهن تنگاین طوطی مست از شکرستان گله دارد
شد صرف غبار غم دل اشک روانمسیل از عطش ریگ بیابان گله دارد
از جسم گران در دل سنگ است شرارمشمع من ازین تیره شبستان گله دارد
رشح قلمم، ریخته بر گرد کسادیاز شور زمین، ابر بهاران گله دارد
از طعنهٔ دشمن، نشود رنجه دل ماخاطر ز ستایشگر نادان گله دارد
این تیره شب از غفلت ما یافت درازیاز بالش پر، خواب پریشان گله دارد
اندام دهد سختی دوران به درشتانانگارهٔ بدبین، که ز سوهان گله دارد
خودداری یوسف زند آتش به زلیخاخاطر هوس از چیدن دامان گله دارد
بار ستم عشق نیارست کشیدناز جان نفس باخته جانان گله دارد
آواره کند قافله، آرام جرس رااز همرهی ما دل نالان گله دارد
ساقی قدحی باده بپیمای حزین راکز زهد، دل توبه پشیمان گله دارد