شمارهٔ ۴۳۱
شور سودای تو در کودکی، استادم بودکوه و صحرا همه جا عرصهٔ فریادم بود
سختی هجر، نزد شیشهٔ ناموس به سنگقاف تا قاف جهان بزم پریزادم بود
رم آهوی ختن پیش دلم زانو زدسینه تا جلوه گه شوخی صیّادم بود
ترک یادآوریش دفتر نسیانم دادآه اگر عهد فراموشی او یادم بود
نعل وارون من از حلقهٔ گیسوی کسی ستکه سری با شکن طرّهٔ شمشادم بود
پیر شوریده سر صومعهٔ قدس منمیاد آن سلسله مو، حلقهٔ اورادم بود
چشم بیدادگری، جرعه به خونم می زدمژه در قبضهٔ او، خنجر فولادم بود
چارهٔ عقدهٔ خاطر نتوانستی کردچون جرس در کف اگر پنجهٔ فولادم بود
شب که این تازه غزل نقش، حزین ، می بستمقلمی سوخته از خامهٔ بهزادم بود