شمارهٔ ۴۳۰
بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خودمن آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود
شراب غم ندارد جلوه ای در تنگنای دلخمارآلودم از کم ظرفی رطل گران خود
جنون تر دماغم ناز گلشن بر نمی تابدبهاری در نظر دارم، ز چشم خون فشان خود
تپیدنهای دل در راه شوقم مضطرب داردبیابان مرگم، از بانگ درای کاروان خود
خیال دام می کردم شکنج زلف سنبل رابه دل فال اسیری می زدم در آشیان خود
مروت نیست کز زخم دلم پهلو کند خالیچِه منّتها که از تیغ تو ننهادم به جان خود
چو شمع از ناب غیرت می گدازم مغزجان خودهمای من قناعت می کند با استخوان خود
حزین اسلام و کفر افتاد مدهوش از نوای دلبنازم نالهٔ ناقوسیِ لبّیک خوان خود