شمارهٔ ۴۲۰
شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنندخون مرا به جرعه، برای شگون کنند
بیرون خرام در صف نازک نهالهاکز شرم جلوهٔ تو، علمها نگون کنند
بشتاب کآهوان حرم از هجوم رشکنزدیک شد که بر سر تیغ تو خون کنند
جوش بهار خطّ تو، آفاق را گرفتشیدا دلان چگونه علاج جنون کنند
روز مصاف عرض کرم، سرگذشتگانالماس سوده در کف داغ درون کنند
آزادگان به شوق، سر آرند در کمندزندانیان چو سلسله ها ارغنون کنند
شبها به شوق دولت وصل تو عاشقانکان نمک به دیدهٔ بخت زبون کنند
همچون حزین خسته، هزارت اسیر هستظالم بگو، که در غم عشق تو چون کنند؟