گنج

شمارهٔ ۴۲

بر فرازد چو علم، آه سحرگاهی مادو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما
در حقیقت بر ما، بت شکنی خودشکنی ستصیت اسلام بود، بانگ انا اللّهی ما
بس که بار غم هجر تو، گران افتاده ستسایه، از ضعف ندارد سر همراهی ما
چون دل عرش جناب، آینه داری داریمکو سکندر که زند کوس فلک جاهی ما؟
صف مژگان تو گر سایه به دریا فکندخار قلاب شود در بدن ماهی ما
پیش چشم تو، ز غم گر بگدازیم چو شمعبر تو روشن نشود محنت جانکاهی ما
حیرت عالم آب، آینه ماست حزینساغر باده بود صیقل آگاهی ما