شمارهٔ ۴۱
هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ماگردون کر و لال است زبان طلب ما
ما همره بختیم و تو همسایه خورشیدساکن نتوان کرد به کافور، تب ما
با عشق چه سازد خنکیهای تو زاهد؟ای زلف، مزن بیهده پهلو به شب ما
ای عقل فرومایه، به اندازه قدم نهما بندهٔ عشقیم، نگهدار ادب ما
خورشید حزین آینه در ابر نهان کرداز خیرگی دیدهٔ حیرت نسب ما