گنج

شمارهٔ ۴۰

زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم مایک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما
در بغل چون صبح، چاک بی رفویی بیش نیستگر لباس هستی دامن فشان داریم ما
نیست ممکن نغمهٔ شوقی به کام دل زدندر قفس تا خار خار آشیان داریم ما
تار وپود مخمل هستی بساط غفلتیستاز سر هر مو، رگ خواب گران داریم ما
چهره، ای خورشیدسیما لمحه ای از ما مپوششبنم آسا یک نگاه ناتوان داریم ما
تا نفس باقیست از مهر و وفا خواهیم گفتاین نصیحت را ز یار مهربان داریم ما
دامن آلودهٔ ما را حزین از کف مدهخرقه از پیر خرابات مغان داریم ما