شمارهٔ ۳۹
دهقان نبرد حاصلی از بوم و بر ماسرویم و بود عقده خاطر ثمر ما
از ناز، کله گوشه به خورشید شکستیمافکنده جنون، سایهٔ داغی به سر ما
دیگر لبش از شادی دل غنچه نگردیدهر زخم که خندید، به روی جگر ما
خوب آمدی ای شور نمکدان قیامتمی جست تو را داغ پریشان نظر ما
از قطره زدن باز فتد گام نخستینگر ابر شود همنفس چشم تر ما
ما چون ز خرابات جهان پاک برآییم؟آلوده برون رفت ز جنت، پدر ما
دستی که می ام داد، تو را بست به خشکیزاهد چه زنی طعنه به دامان تر ما؟
خواهیم حزین ، آنقدر از خویش رمیدنکاوازه به جایی نرساند خبر ما