گنج

شمارهٔ ۴۱۸

شامی که مست صبح امیدش نمی کنندبخت سیاه ماست، سفیدش نمی کنند
صیدی نمی کشند بتان در کمند عشقتا سایه پرور گُل و بیدش نمی کنند
معجز نگر که کشتهٔ شمشیر عشق راصد غمزه می زنند و شهیدش نمی کنند
نازم به رسم دیر که دربند غیر راصد خرقه گر دریده مریدش نمی کنند
هر بسته دل که سینه به برق فنا ندادحاصل نصیب کِشتِ امیدش نمی کنند
غمگین نمی رود کسی از خاک میکدهتا هم پیالهٔ مهِ عیدش نمی کنند
شرح غم من است حزین در حریم دوستافسانه ای که گفت و شنیدش نمی کنند