شمارهٔ ۴۱۶
لبت به پیرهن تنگ غنچه خار کندعبیر خطّ تو خون در دل بهار کند
خراب نرگس شوخت شدم که از نگهیسراسر دو جهان را کرشمه زار کند
رود چو موج ز دستش، عنان خودداریخرام ناز تو آن را که بی قرار کند
گسست در خم زلفت کمند تدبیرمتو را به من کشش دل مگر دچار کند
گیاه خشک، بهار و خزان چه می داند؟دگر چه با من افسرده، روزگار کند؟
هنوز کوتهی دست آرزو باقیستز خون کشته من، تیغش ار نگار کند
ز خار خارِ گلی آشیان من قفس استزمانه با دل تنگم، دگر چکار کند؟
خوش آن خزان زده بلبل که در فراق چمنز چاک سینهٔ خود گشتِ لاله زار کند
سپهر با همه سامان ترکتاز، حزینحذر ز ناوک آن طفل نی سوار کند