شمارهٔ ۴۱۴
اشکم نمک به دامن ناسور می کنددربا ز رشک حوصله ام شور می کند
بیداد ناوک مژه زهراب دادهایهرجا دلی ست خانهٔ زنبور می کند
ما را تن ضعیف چه باشد؟ که کوه راغم ناتوان تر از کمر مور می کند
نبود حریف رطل گران، عقل شیشه دلبی جا ستیزه با می پر زور می کند
پیداست در میانه که سود و زیان کیستخفّاش اگر چه عربده با نور می کند
تا همسری به دل نکند هر سبک سریحسن امتحان حوصلهٔ طور می کند
پاس ادب بدار که طبع غیور عشقبازی به خون ناحق منصور می کند
در زیر پای همّت ما پایمال بودچرخ دنی به ماتم ما سور می کند
دارد گدای میکدهٔ ما شکوه جمساغر ز کاسهٔ سر فغفور می کند
سیرم ز جان که بی نمکی های روزگارآب حیات را به لبم شور می کند
منّت پذیر عشقم اگر هجر و گر وصالیادت تسلی دل مهجور می کند
مژگان به دور او نبود چون سیاه مستچشم تو باده در رک مخمور می کند
بیند سواد کلک تو رضوان، اگر حزینهر نقطه، خال کنج لب حور می کند