شمارهٔ ۴۰۵
در دل سخت تو هر چند که جا نتوان کرددامن وصل تو از دست رها نتوان کرد
به همین جرم که از کوی تو دور افتادمترک عاشق کشی و منع جفا نتوان کرد
دم غنیمت شمر و جام صبوحی مگذارطاعت پیر خرابات قضا نتوان کرد
سر قدم ساخته، از خویش رود سالک عشقسفر کوی خرابات به پا نتوان کرد
گر کند عشوه گری مغبچهٔ باده فروشدل و دین نیست متاعی که فدا نتوان کرد
دیده هر کس روش ناز تو را می داندکه ملامت به من بی سر و پا نتوان کرد
آب تیغ تو نشد قسمت ما تشنه لبانجور ازین بیش به ارباب وفا نتوان کرد
گر گشایی گره از گوشهٔ ابرو چه شود؟عقدهٔ خاطر ما نیست که وا نتوان کرد
زاهد از بزم حریفان به سلامت برخیزعشق و جانبازی و رندی به ربا نتوان کرد
دوش می گفت طبیبی به سر بالینمدرد عشق است، دریغا که دوا نتوان کرد
سر مگر در ره تیغ تو بیفتد چون گویورنه از گردنم این دین ادا نتوان کرد
غمت اندیشهٔ یاران همه از یادم برددر بیابان طلب رو به قفا نتوان کرد
این حدیثی ست که هرگز نپذیرد پایانعرض جور تو به دیوان جزا نتوان کرد
سر به سر دفتر افسانهٔ ما یک حرف استسخن عشق ازین بهتر ادا نتوان کرد
می برد مصرع حافظ دلم از دست حزینتکیه بر عهد گل و باد صبا نتوان کرد