شمارهٔ ۴۰۳
دل بی جهت شکایتی از روزگار کردهر کار کرد، یار فراموشکار کرد
از وعدهٔ وصال، غم از دل نمی رودنتوان به بوی باده علاج خمار کرد
گل گل شکفت داغ تو از دامن دلماین دشت برق تاخته آخر بهار کرد
می کرد کاش چارهٔ بی تابی مرامشّاطه ای که زلف تو را تابدار کرد
از دل نمی رود به وصال ابد برونخونی که در دلم ستم انتظار کرد
با بی قراری دل عاشق چه می کند؟حسنی که آب آینه را موج دار کرد
در دیده بس که برق نگاه تو گرم بوداشک مرا به دامن مژگان شرار کرد
یاد تو بس که می گذرد گرم از دلمچون برگ لاله سینهٔ من داغدار کرد
هرگز خدنگ چرخ ز صیدی خطا نشداین حلقهٔ کمان چقدرها شکار کرد
موج تبسّم خوش آن غنچه لب حزینداغ دل مرا گل صبح بهار کرد