شمارهٔ ۴۰۲
نکهت زلف تو را شمال نداردبوی تو را نافهٔ غزال ندارد
گر به مثل سنگ طور آینه گرددطاقت آن حسن بی مثال ندارد
جان جهانی فدای آن لب میگونخون مرا نوش کن، وبال ندارد
تخت سلیمان چو گرد، درکف باد استدولت درویشی ام زوال ندارد
خلق جهان بندگان لذت نقدندهیچ کس اندیشهٔ مآل ندارد
نیست به بزم زمانه عیش مصفاشیشهٔ گردون می زلال ندارد
نکهت زلف تو کرد خار مرا، گلفیض شبم صبح بر شکال ندارد
پوشش نعمت نه رسم شکرگزاریستبلبل ما عیش زیر بال ندارد
ساخته ام از وصال او به خیالشاین صف اهل نظر، جدال ندارد
جلوهٔ دنیا کند چه کار به عارف؟آینه آلایش از مثال ندارد
خندهٔ صبح است دایما ز ته دلخاطر روشن دلان ملال ندارد
سیل حوادث مرا نمی برد از جاکوه گران سنگ، انتقال ندارد
کنج قفس را نمی دهیم به گلشنذوق گلستان، شکسته بال ندارد
سرو چمان، این روش خرام ندیده ستگل به چمن این عذار آل ندارد
کوه، حزین از ترانهٔ تو ز جا شدزاهد بی درد، وجد و حال ندارد