گنج

شمارهٔ ۴

سخن صریح سراییم، عشق پنهان رابه خون دیده طرازیم، لوح دیوان را
به دین و دل چه عجب شیخ شهر اگر نازدندیده یک نظر، آن چشم نامسلمان را
نمی شود لب شیرین خاطر آشوبانکه نشکنند به داغ دلم، نمکدان را
صباح وصل تو کو تا قیامت انگیزم؟به سینه حشر کنم داغهای پنهان را
بود که، نخل خزان دیده ام بهار کندز فیض گریه کنم سبز، خار مژگان را
دمد ز هرکف خاکیش، سنبلستانیخراب کردهٔ آن طرهٔ پریشان را
هزار سینه به تار نگه رفو سازدچه غم ز دامن چاک است ماه کنعان را؟
شبی نمی شود از شور سیل مژگانمکه خون به تن نشود خشک، شاخ مرجان را
نشسته ای به گلستان چرا فسرده، حزین ؟به ناله ای بفزا، شور عندلیبان را