شمارهٔ ۳
باشد رگ هر برگ چمن، دام هوسهارشک است به آزادی مرغان قفسها
کوتاهی پرواز بود لازم هستیپیچیده به بال و پر ما، تار نفسها
خفتیم درین مرحله تا قافلهها رفتبیدار نگشتیم ز فریاد جرسها
رحم است به مستی که ز میخانه برآیددر کشور عقل است به هر کوچه، عسسها
کم فیض بود دولت دونان، که نگیردسرما زده، کام دلی از شعلهٔ خسها
گر آدمی، از شهد شرهناک بپرهیزواماندهٔ زنبور، رها کن به مگسها
از منزل مقصود خبر باز نیامداز بس که به صحرای طلب سوخت نفسها
دنیاطلبان را نشود نفس دنی سیرنشنیده قناعت، سگ این هرزه مرسها
این طرفه که نبود خبر از محمل لیلیبرداشت ز جا، بادیه را شور جرسها
فریاد حزین از نفس سینهخراشتنشتر به رگ گل زدی، آتش به قفسها