شمارهٔ ۳۹۴
به غیر از بزم خاموشی که آوازی نمی داردکدامین راز را دیدی که غمّازی نمی دارد؟
بساط عشرت نازک مزاجان دارد آرامیلب پرخندهٔ گل هرگز آوازی نمی دارد
هجوم سیل شوید گرد از پیشانی صحرابه غیر از گریه، دل آیینه پردازی نمی دارد
تو نازکدل چرا ازگریهٔ من روی می تابی؟کدامین شاخ گل، مرغ سخن سازی نمی دارد؟
نمی گردم اگر گرد سرت، خاطر نرجانیکه بال مرغ بسمل گشته پروازی نمی دارد
به خواری، شحنهٔ عشق افکند از سینه بیرونشدل کبکی که زخم، از چنگل بازی نمی دارد
گلستان جهان را دیده ام با عندلیبانشحزین ، امروز چون من نغمه پردازی نمی دارد