گنج

شمارهٔ ۳۹۳

گلستان محبّت سرو آزادی نمی داردبهار عاشقی، مرغ چمن زادی نمی دارد
سحر می خواند بلبل در گلستان از کتاب گلکه علم عاشقی حاجت به استادی نمی دارد
اگر مرغ چمن سیر است و گر کبک بیابانیکه را از دست دل دیدی، که فریادی نمی دارد؟
درین صحرا به صیدی رحمم آید کز زبونیهاسری در حلقهٔ فتراک صیادی نمی دارد
نه تنها غارت ناز است در اسلام پردازیدیار برهمن هم، دیر آبادی نمی دارد
کدامین فتنه دیدی در قیامتگاه بخت ماکه سر در دامن زلف پریزادی نمی دارد؟
حزین آن دل قرارش چون بود در سینه؟ حیرانمکه زخم از غمزهٔ مژگان جلادی نمی دارد