شمارهٔ ۳۹۲
به غیر از گریه عاشق در جهان کاری نمی داردبلی ویرانه جز سیلاب معماری نمی دارد
به کف چیزی ندارم تا نثار مقدمت سازمکه در راهت دل و جان قدر و مقداری نمی دارد
حلاوت نیست در گفتار آن شکرشکن طوطیکه منظور نظر، آیینه رخساری نمی دارد
به هرکشور وفا را عمرها شد عرضه می دارممتاع بی بهای ما خریداری نمی دارد
سرم را همچو خاتم غیر زانو نیست بالینیگرفتار غم عشق تو غمخواری نمی دارد
به دست عشق می باشد، رگ جانهای معشوقانکدامین شاخ گل در پای خود خاری نمی دارد
نبخشد دل فروغی تیره روزی های بختم راسواد زلف او چون من شب تاری نمی دارد
سرم بادا حزین خاک در آن خانه پردازیکه بر دوش کسی زآزادگی باری نمی دارد