شمارهٔ ۳۹۱
آن یار بی حقیقت، پاس وفا نداردپروای اشتیاقم، دیرآشنا ندارد
دیوار خلق سایه چون نقش پا ندارددر دهر پست همّت، افتاده جا ندارد
کار سپند دل را انداختم به آتشجز عشق، مشکل ما مشکل گشا ندارد
غوغای کفر و اسلام در دین عارفان نیستخلوت سرای وحدت، ما و شما ندارد
خون مرا بحل کرد آن چشم نامسلمانجوری چنین، فرنگی، هرگز روا ندارد
تا صبح سینه از ما، درپیرهن نهفتیخاطر نمی گشاید، محفل صفا ندارد
دوش از برم چو رفتی، آگه نگشتم، آریعمریّ و رفتن تو، آواز پا ندارد
ای من خراب طورت، تعمیر دل نکردیکاخ محبّت تو هرگز بنا ندارد
یکتاست در رسایی، قامت قیامت منشوخ است مصرع سرو، امّا ادا ندارد
ای دل درین سر کوی، پاس ادب ضرور استاز ناله لب فرو بند اینجا هوا ندارد
تمثال زشت و زیبا یک خامه می شناسدنقش کنشت و کعبه جز یک خدا ندارد
پایان نمی پذیرد، شور حزین سرمستحُسن ابتدا ندارد، عشق انتها ندارد